
به کوری چشم دشمنان هنوز زنده ایم و نفسمان گیر نکرده ، از زیر مبل و از دست کرونا امروز را مینویسم ، خبری نیست جز همان که بوده . دیروز رفتم پشت بام تا اوضاع را بعد از باران خوب چند روزه ببینم ، یکی دو هفته گذشته برای پرنده ها آبخوری گذاشتم ، یکروز کلاغ انداختش ، یک روز پوست گردو اطراف آبخوری بود ، دیروز هم کبوتر مرده بی سر و پرهای سفید و زیبای او افتاده بود ، کبوتره به احتمال قوی در حال آبخوردن گرفتارکلاغ شده بود و کله کن شده بود ، آمدیم ثواب کنیم ، کبوتری را به فنا دادیم . اینهم...
ادامه مطلب
بعله ، امروز هم روزی است از روزهای زندگی ، کمی تا قسمتی ابری ، دلتنگ ، بی سر و صدا و انباشته از گوز ماشینها و نیرو گاههای مازوت سوز تا شر همه مزاحمین را از سر دوستان کم کند . نهارکی زدیم توی رگ ، تا چه شود و چه کند روزگار تا چه کند با سر تو روزگار هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد + نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۹ ساعت 13:54 توسط Shahab | بخوانید...
ادامه مطلب
امروز هم مثل بقیه ، شروع و تمام شد ، هیچ ، اندر هیچ ، یکروز دیگر هم از نصیب من از تماشای جهان بدون دیدن و حس تازه گذشت ، اشتری بر مرغزاری رفت ، رفت بپا اشتر همساده بر باغچه تو نچرد روزگار غریبست با این همه از یاد مبرکه ماــ من و تو ــانسان رارعایت کردهایم(...........)،و عشق رارعایت کردهایم.قلبم را در مِجریِ کهنهییپنهان میکنمدر اتاقی که دریچهییشنیست.از مهتابیبه کوچهی تاریکخم میشومو به جای همه نومیدانمیگریم. + نوشته شده در شنبه بیست و دوم آذر...
ادامه مطلب
امروز روز مبارکی بودxa0 یکی سندرقیت دیگری را پاره میکرد و ما تماشا کردیمxa0...
ادامه مطلب
الان که تیتر این پست را مینوشتم مجبور شدم دوبار تاریخ را تایپ کنم چون هنوز زبان فارسی را به کامپیوتر نفهمانیده اند .! به چند پست قبلی حالشو داشتی سر بزن . از دو شب پیش که جناب داکتر با چند حب دوا xa0من را به دنیای ارام xa0و بیخیال باز گرداند اوضاعم خیلی بهتر است .یعنی جهنم را تبدیل میکند به بهشت .مگر نه اینکه بهشت آنجاست که آزاری نباشد . و ...... خوب همین که با چندتا قرص یهویی میپری تو ارامش یعنی علم...
ادامه مطلب
امروز پاک پاک xa0از بیخ و بن بیکارم xa0یعنی دیگه چرخ کار و شغل داره وایمیسته . به قول همکار جوانم که غصه دار میگفت شغلم داره میمیره و چند ماه قبل زد به صحرا ، ظاهرا حالا نوبت منه که بزنم به صحرا . مثل اون قدیما که مردم به انتهای توانشون میرسیدن و یکهو میشدن درویش و خل میشدن و میزدن به بیابون . تقریبا در شرف دیوانگی بودم . احتیاج داشتم که داد بزنم یا بدوم یا اینطور چیزی .رفتم نیم ساعت راه رفتم .هوا خو...
ادامه مطلب
خواستم موضوعي را بنويسمxa0 از فرط پيش پا افتادگي و لي پراهميتي از نظر رفتار خود همه چيز پنداري جماعت نسوان xa0پشيمان شدمxa0 بگذار تا بيفتد و بيند سزاي خويشxa0 xa0...
ادامه مطلب
ساعت 12 دیشب بعد از باخت یکی و بلعیدن 2 قرص و یک کپسول سر مبارک کمی گرم شد و کپه مبارک را بر بالش انداخته تا ساعت 5 خروپفیدم ، گرچه خودم که نمیشنوم ولی به روایت مجبورین سکونت با من اینطور است .xa0 ساعت 5 یا 5/5 بود که با تپش قلب که همان پنیک اتکش گویند از خواب پریدم و با بلعیدن نیم قرص دیگر و کمی غور در دنیای مجاز آینده کم کم دل بی تاب آرام گرفت .در دنیای مجازی حال گشتی زدم و دوباره ادای خوابیدن را تکرار کردم . بنا به تشخیص داکتر( به تلفظ امریکایی ) xa0که خودش به زور قرص سرپا بود ، 5 ساعت خواب ب...
ادامه مطلب
الان که تیتر این پست را مینوشتم مجبور شدم دوبار تاریخ را تایپ کنم چون هنوز زبان فارسی را به کامپیوتر نفهمانیده اند .! به چند پست قبلی حالشو داشتی سر بزن . از دو شب پیش که جناب داکتر با چند حب دوا xa0من را به دنیای ارام xa0و بیخیال باز گرداند اوضاعم خیلی بهتر است .یعنی جهنم را تبدیل میکند به بهشت .مگر نه اینکه بهشت آنجاست که آزاری نباشد . و ...... خوب همین که با چندتا قرص یهویی میپری تو ارامش یعنی علم تمام کارش رو به نحو احسن انجام داده و همین ما را بس . دوستی دارم که از شدت بیماری دارو را کار شی...
ادامه مطلب
امروز که پنجشنبه است روز خوبی هست حتما برای من که بیکارم ، برای من که گرفتار نیستم ، برای من که کمی تا قسمتی شادم ، برای من که غم نان ندارم ، برای من که صاحب خانه فحشم نداده ، برای من که کودک دلبندم بیمار و مجروح نیست ، برای من که از شرم کودکم دیر به خانه نمی روم ، برای من که شب ماه مهر xa011 ماه حقوق طلبکار نیستم ، برای من که همه چیز دارم ، من دو دست دارم هریک 100 میلیون ، من دو پا دارم هریک 200 میلیون ، من سر دارم 1000 میلیون ، من 2 کلیه دارم هریک 10 میلیون ( گروه خونی آ مثبت زیاد است ) ، من ی...
ادامه مطلب
امروز پاک پاک xa0از بیخ و بن بیکارم xa0یعنی دیگه چرخ کار و شغل داره وایمیسته . به قول همکار جوانم که غصه دار میگفت شغلم داره میمیره و چند ماه قبل زد به صحرا ، ظاهرا حالا نوبت منه که بزنم به صحرا . مثل اون قدیما که مردم به انتهای توانشون میرسیدن و یکهو میشدن درویش و خل میشدن و میزدن به بیابون . تقریبا در شرف دیوانگی بودم . احتیاج داشتم که داد بزنم یا بدوم یا اینطور چیزی .رفتم نیم ساعت راه رفتم .هوا خوب بود همه معمولی بودند ولی تصویر همه چیز توذهن من یه جور دیگه بود .داشتم از این جو و جماعت و کار ...
ادامه مطلب